تبليغاتX
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

...تا خدا هست جایی برا ی نا امیدی نیست

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست...

...چون قصد کاری کنی بر خدا توکل کن؛ چرا که خدا توکل کنندگان را دوست دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط mm3  | 

معمای آلبرت انیشتن...

آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید)
۱) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
۲)
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
۳)
این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:
۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲)
مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳)
مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴)
خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵)
صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall
می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill
می کشد.
۸)
مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹)
مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends
می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill
می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه 
می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince
می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.

۱۵) مردی که سیگار Blends
می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی
۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند ! شماچطور؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط mm3  | 

ملا نصرالدین...

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند.

 دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد.

در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.


...اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط mm3  | 

محرم...

(( اِنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ  حَرارهً فی قُلُوبِ المُومِِنین لا تَبرَدُ اَبَداً ))

برای شهادت حسین حرارت و گرمایی در دلهای مومنان است که هر گز سرد و خاموش نمی شود.

                                                              حضرت محمد (ص)

السلام علی الحسین...

 و علی علی بن الحسین ...

و علی اولاد الحسین ...

و علی اصحاب الحسین ...

 

...التماس دعا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط mm3  | 

شما هیچ بدهی به من ندارید...

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.
اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:” من چقدر باید بپردازم؟”

و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:” شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :”دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست میشه“

 

تاخدا هست جایی برای ناامیدی نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط mm3  | 

برای تازه شدن دیر نیست...

دوست دارم مانند کودکی در هوای او قدم بزنم.......فراموش کردم تمام گذشته را...بدیها و زشتیهارا... میخواهم مانند کودکان رهاباشم از قید این دنیا....بگذار بگویند کودک درونم بزرگ نشده..مهم نیست .من این کودک را دوست دارم......کودکی که هیچ وقت کینه ایی به دل نداره.....همه را دوست داره....و آنهایی را که به او بیشتر محبت میکنند و عشقشان از صمیم قلبشان است درک میکنه......کودک از هیچ کس کینه ایی به دل نمیگیره...لحظه ایی اشک میریزه و با یک بوسه و آغوش گرم فراموش میکنه تمام چیزهایی را که قبل از آن بوده.......و فراموش میکنه آنهارا برای همیشه..به عقب بر نمیگرده و دوباره آنهارا یادآوری نمیکنه.....بلکه رهاست رها از قید و بند این دنیا.....به خاطر همین در کنارش تو هم شاد میشوی....از وجودش لذت میبری.....و غرق میشوی در او بدون تفکر به هیچ چیزی جز او.....میخواهم من هم مانند او باشم.....رها...بیکینه...سرشار از عشق.....و محبتو ببخشم همه چیز را همه چیز را....و در الان زندگی کنم و دیگر هرگز به عقب برنگردم.....گذشته تمام شد ..دیگر هرگز بز نمیگرده.میخواهم حالم را سرشار از عشق کنم..سرشار از عشق..به دور از تفکرات دیگران.برداشت هاشان نسبت به من و یا............ میخواهم از امروز برای خودم زندگی کنم تنها برای خودم...دوست بدارم خودم را بیشتر از هرکس دیگه....

و من خدا را دارم....

برای تازه شدن هرگز دیر نیست ....و من تازه شدم....

و تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط mm3  | 

نیاز...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پروردگارا... !

  •  مرا سه امر از درخواست به درگاهت منع میکند و محجوب می سازد و یک امر به درخواست از حضرتت دعوت میکند:
  •  یکی آنکه: تو مرا به طاعتت امر کردی و من کندی نمودم
  •  دیگر آنکه تو از گناهان مرا نهی کردی و من در پی انجام آن معاصی شتابان رفتم
  • و دیگر آنکه نعمت به من عطا فرمودی و من در شکر آن تقصیر کردم
  • اما آنچه مرا ترغیب بر مسئلت از تو می کند:
  • تفضل و لطف و کرم توست بر آنکه رو به درگاه تو آرد و با حسن ظن به درگاه رحمتت وارد شود چون هرچه تو احسان کنی همه صرف فضل و کرم است و هر نعمت که تو بخشی ابتدایی است نه پاداش اعمال ما...

تاخدا هست جایی برای ناامیدی نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط mm3  | 

إنّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْر...

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم كجا خسپد كو چون تو شهی یابد

ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
كان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد

من بنده آن عاشق كو نر بود و صادق
كز چستی و شبخیزی از مه كلهی یابد

در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد

بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی
آموخت كه یوسف را در قعر چهی یابد

آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
می‌گردد در خرمن تا مشت كهی یابد

بالش چو نمی‌یابد از اطلس روی تو
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد

زان نعل تو در آتش كردند در این سودا
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد

امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت كن
تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد

اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد

التماس دعا...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط mm3  | 

ماه خدا...

پروردگارا مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی بگردان

تا به کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم از دست نرود

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط mm3  | 

سکوت...

 

ارزش انسان به اندازه حرفهایست که برای نگفتن دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط mm3  |